تبليغاتX
حرفهای دل من


حرفهای دل من

مجموعه غزلیات عطار نیشابوری هر روز یک غزل (دیوان عطار نیشابوری) و رباعیات خیام

خدایا تو را عاشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم

تو را وفادار دیدم و هر جا که رفتم بازگشتم

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظات به سراغت آمدم

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 12:45 توسط سیامک| |

زهی زیبا جمالی این چه روی است   زهی مشکین کمندی این چه موی است
ز عشق روی و موی تو به یکبار   همه کون مکان پر گفت و گوی است
از آن بر خاک کویت سر نهادم   که زلفت را سری بر خاک کوی است
چو زلفت گر نشینم بر سر خاک   نمیرم نیز و اینم آرزوی است
چه جای زلف چون چوگانت آنجا   که آنجا صد هزاران سر چو گوی است
برو ای عاشق دستار بگریز   که اینجا رستخیز از چار سوی است
تو مرد نازکی آگه نه کاینجا   هزارن مرد را زه در گلوی است
نبینی روی او یک ذره هرگز   تو را یک ذره گر در خلق روی است
دلا، کی آید او در جست و جویت   که او دایم ورای جست و جوی است
اگرچه ذره هم جوینده باشد   نه چون خورشید رنگش بر رکوی است
گرت او در کشد کاری بود این   که گر کار تو کار شست و شوی است
بسی گر تو به جویی آب ندهد   که هرچه آن از تو آید آب جوی است
ز کار تو چه آید یا چه خیزد   که اینجا بی نیازی سد اوی است
تو کار خویش می‌کن لیک می‌دان   که کار او برون از رنگ و بوی است
به خود هرگز کجا داند رسیدن   اگر عطار را عزم علوی است
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 8:12 توسط سیامک| |

آیینه‌ی تو سیاه رویی است   او را چه خبر که ماه‌روی است
آن آینه می‌زدای پیوست   کورا گه پشت و گاه روی است
آن پشت ز عشق روی گردان   گر کرده تو را به راه روی است
کز عشق چو آفتاب گردد   هر ذره اگر سیاه‌روی است
نه چرخ کلاه فرق عشق است   پس در خور آن کلاه‌روی است
تا این رویش نگردد آن روی   او را همه در گناه روی است
هر ذره که هست در دو عالم   او را سوی پیشگاه روی است
نتواند یافت هرگز این روی   آن را که به عز و جاه روی است
هرگز نرسد به ذروه‌ی عرش   آن را که به قعر چاه روی است
روی از همه شیوه بست باید   آن را که به پادشاه روی است
زین شوق فرید را همه عمر   آورده به بارگاه روی است
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 12:14 توسط سیامک| |

آیینه‌ی تو سیاه رویی است   او را چه خبر که ماه‌روی است
آن آینه می‌زدای پیوست   کورا گه پشت و گاه روی است
آن پشت ز عشق روی گردان   گر کرده تو را به راه روی است
کز عشق چو آفتاب گردد   هر ذره اگر سیاه‌روی است
نه چرخ کلاه فرق عشق است   پس در خور آن کلاه‌روی است
تا این رویش نگردد آن روی   او را همه در گناه روی است
هر ذره که هست در دو عالم   او را سوی پیشگاه روی است
نتواند یافت هرگز این روی   آن را که به عز و جاه روی است
هرگز نرسد به ذروه‌ی عرش   آن را که به قعر چاه روی است
روی از همه شیوه بست باید   آن را که به پادشاه روی است
زین شوق فرید را همه عمر   آورده به بارگاه روی است
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:12 توسط سیامک| |


عشق جز بخشش خدایی نیست   این به سلطانی و گدایی نیست
هر که او برنخیزد از سر سر   عشق را با وی آشنایی نیست
عشق وقف است بر دل پر درد   وقف در شرع ما بهایی نیست
هر که را باز عشق صید کند   بازش از چنگ او رهایی نیست
کار آن کس که عاشقی ورزد   به جز از عین بی نوایی نیست
چون رسیدم به نزد آن معشوق   کار جز عیش و دلگشایی نیست
هرچه عطار گوید از سر عشق   به یقین دان که جز عطایی نیست
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 8:59 توسط سیامک| |

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست   وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت   بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند   بسیار اثر جست و ز یک تن اثری نیست
دل بر سر ره ماند که می‌دید که هستش   مشکل سفری پیش که چون هر سفری نیست
این کار برون نیست ز دو نوع به تحقیق   یا هیچ نیم یا که به جز من دگری نیست
در ماتم این درد که دورند از آن خلق   آشفته و سرگشته چو من نوحه‌گری نیست
زان مغز شود خشک و ترم هر شب و هر روز   کز چرخ مرا جز لب و رخ خشک و تری نیست
جانم که ز بستان فلک نیشکری خواست   گفتا نه‌ای واقف که مرا نیشکری نیست
از خوان فلک دل مطلب گر جگرت خورد   زیرا که اگر دل دهدت بی جگری نیست
عطار چو کس را خطری نیست درین راه   تو نیز فرو شو که تورا هم خطری نیست
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:42 توسط سیامک| |

کیست که از عشق تو پرده‌ی او پاره نیست   وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست
وزن کجا آورد خاصه به میزان عشق   گر زر عشاق را سکه‌ی رخساره نیست
هر نفسم همچو شمع زاربکش پیش خویش   گر دل پر خون من کشته‌ی صد پاره نیست
گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیم   چاره‌ی کارم بکن کز تو مرا چاره نیست
هر که درین راه یافت بوی می عشق تو   مست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست
هست همه گفتگو با می عشقش چه کار   هرکه درین میکده مفلس و این کاره نیست
درد ره و درد دیر هست محک مرد را   دلق بیفکن که زرق لایق میخواره نیست
در بن این دیر اگر هست میت آرزو   درد خور اینجا که دیر موضع نظاره نیست
گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنک   عهد ندارد درست هر که درین پاره نیست
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:37 توسط سیامک| |

هر دلی کز عشق تو آگاه نیست   گو برو کو مرد این درگاه نیست
هر که را خوش نیست با اندوه تو   جان او از ذوق عشق آگاه نیست
ای دل ار مرد رهی مردانه باش   زانکه اندر عاشقی اکراه نیست
عاشقان چون حلقه بر در مانده‌اند   زانکه نزدیک تو کس را راه نیست
گرد بر گرد دلم از درد تو   خون گرفت و زهره‌ی یک آه نیست
بر سر آی از قعر چاه نفس از آنک   یوسف مصریت اندر چاه نیست
چند جویی آب و جاه ار عاشقی   عاشق اندر بند آب و جاه نیست
زاد راه مرد عاشق نیستی است   نیست شو در راه آن دلخواه نیست
در ده ای عطار تن در نیستی   زانکه آنجا مرد هستی شاه نیست
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:41 توسط سیامک| |

سرو چون قد خرامان تو نیست   لعل چون پسته‌ی خندان تو نیست
نیست یک کس که به لب آمده جان   زآرزوی لب و دندان تو نیست
هیچ جمعیت اگر یافت کسی   از جز آن زلف پریشان تو نیست
مرده آن دل که به صد جان نه به یک   زنده‌ی چشمه‌ی حیوان تو نیست
غرقه باد آنکه به صد سوختگی   تشنه‌ی چاه زنخدان تو نیست
به ز جان عاشق دیدار تو را   سپر ناوک مژگان تو نیست
چشم یک عاقل و هشیار ندید   که چو من واله و حیران تو نیست
می وصلم ده آخر که مرا   بیش ازین طاقت هجران تو نیست
ای دل سوخته در درد بسوز   زانکه جز درد تو درمان تو نیست
چند باشی تو از آن خود از آنک   تا تو آن خودی او آن تو نیست
گر بدو نیست رهت جان درباز   زحمت جان تو جز جان تو نیست
که کشد درد دلت ای عطار   شرح آن لایق دیوان تو نیست
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:51 توسط سیامک| |

آفتاب رخ تو پنهان نیست   لیک هر دیده محرم آن نیست
هر که در عشق ذره ذره نشد   پیش خورشید پای‌کوبان نیست
ذره می‌شو هوای جانان را   که به جانان رسیدن آسان نیست
مرد جانان نه‌ای مکن دعوی   زانکه نامرد مرد جانان نیست
شادی وصل تو کسی یابد   که درین وادیش غم جان نیست
تا که دردی نیایدت پیدا   هرچه دیگر کنی تو درمان نیست
سر درین راه باز و پا در نه   زانکه ره را امید پایان نیست
تن بزن چند گویی ای عطار   هر کسی مرد این بیابان نیست
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:19 توسط سیامک| |

طمع وصل تو مجالم نیست   حصه زین قصه جز خیالم نیست
در فراق تو تشنه می‌میرم   کز لبت قطره‌ای زلالم نیست
تو چو شمعی و من چو پروانه   با تو بودن به‌هم مجالم نیست
دور می‌باشم از جمال تو زانک   طاقت آن چنان جمالم نیست
می‌زیم با فراق و می‌گویم   که تمنای آن وصالم نیست
گرچه وصل تو هست کار محال   کار بیرون ازین محالم نیست
اگرم وصل تو نخواهد بود   سر هیچی به هیچ حالم نیست
بی خودم کن که خود به خود تو بسی   زانکه من تا خودم کمالم نیست
گر بسوزیم بند بند چو شمع   دمی از سوختن ملالم نیست
من به بال و پر تو می‌پرم   که دمی بر تو پر و بالم نیست
ور مرا بی تو پر و بالی هست   آن پر و بال جز وبالم نیست
تا جگر گوشه‌ی خودت خواندم   گر جگر می‌خورم حلالم نیست
شرح درد تو چون دهد عطار   زانکه یارای این مقالم نیست
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:31 توسط سیامک| |

در ره عشاق نام و ننگ نیست   عاشقان را آشتی و جنگ نیست
عاشقی تردامنی گر تا ابد   دامن معشوقت اندر چنگ نیست
ننگ بادت هر دو عالم جاودان   گر دو عالم بر تو بی‌او تنگ نیست
پیک راه عاشقان دوست را   در زمین و آسمان فرسنگ نیست
مرغ دل از آشیانی دیگر است   عقل و جان را سوی او آهنگ نیست
ساقیا خون جگر در جام ریز   تا شود پر خون دلی کز سنگ نیست
آتش عشق و محبت برفروز   تا بسوزد هر که او یک رنگ نیست
کار ما بگذشت از فرهنگ و سنگ   بیدلان عشق را فرهنگ نیست
راست ناید نام و ننگ و عاشقی   درد در ده جای نام و ننگ نیست
نیست منصور حقیقی چون حسین   هر که او از دار عشق آونگ نیست
شد چنان عطار فارغ از جهان   کسمان با همتش هم سنگ نیست
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:0 توسط سیامک| |

عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست    عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست 

لاف خود کم زن که اندر قلب لشکرهای عشق    رایت ناموس و طول و عرض و دارو گیر نیست

عشق را با هر که آمد نامد الاعشق را    شاه و شنگولی و هندو گدا و میر نیست

گر قدم در عشق می یاری زد اندر کوی دوست    پس تو را اندر ارادت مهلت و تاخیر نیست

عاشقان خود طفل راهند کس نیامد در بلوغ    زان که در پستان عشق اندر نشان شیر نیست

این سخن منک نماید هر خسی تر دامنی    عاشقان را نقتدا و قبله و تکبیر نیست

ای فریداین لطف ایزد دستگیر توست لیک

هر کسی از جهل خود گویند وی را پیر نیست


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 11:3 توسط سیامک| |

هر که درین درد گرفتار نیست   یک نفسش در دو جهان کار نیست
هر که دلش دیده‌ی بینا نیافت   دیده‌ی او محرم دیدار نیست
هر که ازین واقعه بویی نبرد   جز به صفت صورت دیوار نیست
خوار شود در ره او همچو خاک   هرکه در این بادیه خونخوار نیست
ای دل اگر دم زنی از سر عشق   جای تو جز آتش و جز دار نیست
پرده‌ی این راز که در قمر جان است   جز قدح دردی خمار نیست
آنکه سزاوار در گلخن است   در حرم شاه سزاوار نیست
گلخنی مفلس ناشسته روی   مرد سراپرده‌ی اسرار نیست
کعبه‌ی جانان اگرت آرزوست   در گذر از خود ره بسیار نیست
گرچه حجاب تو برون از حد است   هیچ حجابیت چو پندار نیست
پرده‌ی پندار بسوز و بدانک   در دو جهانت به ازین کار نیست
چند کنی از سر هستی خروش   نیست شو اندر طلب یار، نیست
از طمع خام درین واقعه   سوخته‌تر از دل عطار نیست
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:3 توسط سیامک| |

عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست   چون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیست
هر دو عالم چیست رو نعلین بیرون کن ز پای   تا رسی آنجا که آنجا نام و نور و نار نیست
چون رسی آنجا نه تو مانی و نه غیر تو هم   پس چه ماند هیچ، کانجا هیچ غیر از یار نیست
چون نمانی تو، تو مانی جمله و این فهم را   در خیال آفرینش هیچ استظهار نیست
چون رسیدی تو به تو هم هیچ باشی هم همه   چه همه چه هیچ چون اینجا سخن بر کار نیست
آنچه می‌جویی تویی و آنچه می‌خواهی تویی   پس ز تو تا آنچه گم کردی ره بسیار نیست
کل کل چون جان تو آمد اگر در هر دو کون   هیچکس را هست صاعی جز تو را دربار نیست
چون به جان فانی شدی آسان به جانان ره بری   زانکه از جان تا به جانان تو ره دشوار نیست
جان چو در جانان فرو شد جمله جانان ماند و بس   خود به جز جانان کسی را هیچ استقرار نیست
جمله اینجا روی در دیوار جان خواهند داد   گر علاجی هست دیگر جز سر و دیوار نیست
گر گمان خلق ازین بیش است سودایی است بس   ور خیال غیر در راه است جز پندار نیست
هر که آمد هیچ آمد هر که شد هم هیچ شد   هم ازین و هم از آن در هر دو کون آثار نیست
هیچ چون جوید همه یا هیچ چون آید همه   چون همه باشد همه پس هیچ را مقدار نیست
راه وصلش چون روم چون نیست منزلگه پدید   حلقه بر در چون زنم چون در درون دیار نیست
هست گنجی از دو عالم مانده پنهان تا ابد   جای او جز کنج خلوتخانه‌ی اسرار نیست
در زمین و آسمان این گنج کی یابی تو باز   زانکه آن جز در درون مرد معنی‌دار نیست
در درون مرد پنهان وی عجب مردان مرد   جمله کور از وی که آنجا دیده و دیدار نیست
تا تو بر جایی طلسم گنج بر جای است نیز   چون تو گم گشتی کسی از گنج برخوردار نیست
گر تو باشی گنج نی و گر نباشی گنج هست   بشنو این مشنو که این اقرار با انکار نیست
تا دل عطار بیخود شد درین مستی فتاد   بیخودی آمد ز خود او نیست شد عطار نیست
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:25 توسط سیامک| |

دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست   واثق مشو به او که به عهد استوار نیست
در طبع روزگار وفا و کرم مجوی   کین هر دو مدتی است که در روزگار نیست
رو یار خویش باش و مجو یاری از کسی   کاندر دیار خویش بدیدیم یار نیست
نومید شو ز هر که توانی و هرچه هست   کامیدهای باطل ما را شمار نیست
عطاروار از همه عالم طمع ببر   کاندر زمانه بهتر ازین هیچ کار نیست
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:20 توسط سیامک| |

دل خون شد از توام خبر نیست   هر روز مرا دلی دگر نیست
گفتم که دلم به غمزه بردی   گفتا که مرا ازین خبر نیست
زر می‌خواهی که دل دهی باز   جان هست مرا ولیک زر نیست
می‌نتوانم سر از تو پیچید   گر هست سر منت وگر نیست
در گلبن آفرینش امروز   از روی تو گل شکفته‌تر نیست
پر پرتو روی توست عالم   لیکن چکنم مرا نظر نیست
دین آوردم که نور دین را   بی روی تو ذره‌ای اثر نیست
کفر آوردم که کافری را   از حلقه‌ی زلف تو گذر نیست
کفر است قلاوز ره عشق   در عشق تو کفر مختصر نیست
جز کافری و سیاه‌رویی   در عالم عشق معتبر نیست
خاکش بر سر که همچو عطار   در کوی تو همچو خاک در نیست
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:27 توسط سیامک| |

از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست   مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست
در جشن می عشق که خون جگرم ریخت   نقل من دلسوخته جز خون جگر نیست
مستان می‌عشق درین بادیه رفتند   من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست
در بادیه‌ی عشق نه نقصان نه کمال است   چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست
گویند برو تا به درش برگذری بوک   هیهات که گر باد شوم روی گذر نیست
زین پیش دلی بود مرا عاشق و امروز   جز بی‌خبریم از دل خود هیچ خبر نیست
جانا اگرم در سر کار تو رود جان   از دادن صد جان دگرم بیم خطر نیست
در دامن تو دست کسی می‌زند ای دوست   کو در ره سودای تو با دامن تر نیست
دانی که چه خواهم من دلسوخته از تو   خواهم که نخواهم، دگرم هیچ نظر نیست
عطار چنان غرق غمت شد که دلش را   یک دم دل دل نیست زمانی سر سر نیست
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:19 توسط سیامک| |

ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست   با درد او بساز که درمان پدید نیست
حد تو صبرکردن و خون‌خوردن است و بس   زیرا که حد وادی هجران پدید نیست
در زیر خاک چون دگران ناپدید شو   این است چاره‌ی تو چو جانان پدید نیست
ای مرد کندرو چه روی بیش ازین ز پیش   چندین مرو ز پیش که پیشان پدید نیست
با پاسبان درگه او های و هوی زن   چون طمطراق دولت سلطان پدید نیست
ای دل یقین شناس که یک ذره سر عشق   در ضیق کفر و وسعت ایمان پدید نیست
فانی شو از وجود و امید از عدم ببر   کان چیز کان همی طلبی آن پدید نیست
از اصل کار ، جان تو کی با خبر شود   کانجا که اصل کار بود جان پدید نیست
جان ناپدید آمد و در آرزوی جان   از بس که سوخت این دل حیران پدید نیست
عطار را اگر دل و جان ناپدید شد   نبود عجب که چشمه‌ی حیوان پدید نیست
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:34 توسط سیامک| |


از تو کارم همچو زر بایست نیست   وز وصال تو خبر بایست نیست
تا کی آخر از فراقت کار من   با وصالت به بتر بایست نیست
تا بگریم در فراقت زار زار   عالمی خون جگر بایست نیست
چون بدادم دل به تو بر یک نظر   در منت به زین نظر بایست نیست
چون شکر داری بسی با عاشقان   یک سخن همچون شکر بایست نیست
من ز سر تا پای فقر و فاقه‌ام   من تو را خود هیچ در بایست نیست
چون درآیی از درم بهر نثار   عالمی پر گنج زر بایست نیست
چون بدیدم دلشده عطار را   بر کف پای تو سر بایست نیست
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 8:28 توسط سیامک| |


آخرين مطالب
» خداوندا تو مرا چه دیده ای؟؟؟
» زهی زیبا جمالی این چه روی است
» آیینه‌ی تو سیاه رویی است
» آیینه‌ی تو سیاه رویی است
» عشق جز بخشش خدایی نیست
» در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
» کیست که از عشق تو پرده‌ی او پاره نیست
» هر دلی کز عشق تو آگاه نیست
» سرو چون قد خرامان تو نیست
» آفتاب رخ تو پنهان نیست

Design By : RoozGozar.com