هر که درین دیرخانه مرد یگانه است

هر که درین دیرخانه مرد یگانه است   تا به دم صور مست درد مغانه است
ور به دم صور باهش آید ازین می   نیست مبارز مخنث بن خانه است
بر محک دیرخانه ناسره آید   هر که گمان می‌برد که شیر ژیان است
در بن این دیر درس عشق که گوید   آنکه ز کونین بی نشان و نشانه است
هر که دلی شاخ شاخ یافت چو شانه   سالک آن زلف شاخ شاخ چو شانه‌است
بر سر جمعی که بحر تشنه‌ی آنهاست   هرچه رود جز حدیث عشق فسانه است
عاشق ره را هزار گونه جنیبت   در پس و در پیش این طریق روانه است
عشق که اندر خزانه‌ی دو جهان نیست   در بن صندوق سینه کنج خزانه است
چون رخ معشوق را نه شبه و نه مثل است   سلطنت عشق را نه سر نه کرانه است
چشمه و کاریز و جوی و بحر یک آب است   عاشق و معشوق و عشق هر سه بهانه است
ذره اگر بی‌عدد به راه برآید   ذره که باشد چو آفتاب عیان است
هر دو جهان دام و دانه است ولیکن   دیده و دل را وجود دام چو دانه است
تا که زبانم به نطق عشق درآمد   در دل عطار صد هزار زبانه است

عشق تو قلاوز جهان است

عشق تو قلاوز جهان است   سودای تو رهنمای جان است
وصل تو خلاصه‌ی وجود است   درد تو دریچه‌ی عیان است
هاروت تو چاره ساز سحر است   یاقوت تو مایه‌بخش جان است
کس را ز دهان تو سخن نیست   زان روی که نقطه گمان است
تا بر دهنت نهاده‌ام دل   این تنگ‌دلی من از آن است
لعلت شکری است تنگ بر تنگ   یعنی دل من بر آن دهان است
کس بر کمرت میان ندیدست   گرچه کمر تو را میان است
تا ابروی چون کمانت دیدم   صد گونه ز هم از آن کمان است
چون ابروی توست چون کمانی   چندین ز هم از چه در زبان است
دندان تو مغز پسته‌ی توست   مغزی دیدی که استخوان است
گفتی که دلت بسوز در عشق   یعنی که سپند عاشقان است
از دست تو دل چگونه سوزم   چون پای غم تو در میان است
یک ذره غم تو خوشتر آید   از هر شادی که در جهان است
آن درد که در دل من از توست   هر وصف که گویمش نه آن است
در روی من شکسته دل خند   گر موجب خنده زعفران است
در کار عقوبت تو عطار   چون ممتحنی در امتحان است

رهی کان ره نهان اندر نهان است

رهی کان ره نهان اندر نهان است   چو پیدا شد عیان اندر عیان است
چه می‌گویم چه پیدا و چه پنهان   که این بالای پیدا و نهان است
چه می‌گویم چه بالا و چه پستی   که این بیرون ازین است و از آن است
چه می‌گویم چه بیرون چه درون است   که بیرون و درون گفت زبان است
چگویم آنچه هرگز کس نگفته است   چه دانم آنکه هرگز کس ندانست
گمانی چون برم چون کس نبرده است   نشانی چون دهم چون بی‌نشان است
مکن روباه بازی شیر مردا   خموشی پیشه کن کین ره عیان است
برو از پوست بیرون آی کین کار   نه کار توست کار مغز جان است
برو عطار و ترک این سخن گیر   که این را مستمع در لامکان است

زندگینامه: عمر خیام

زندگینامه: عمر خیام (-)

امام غیاث‌الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری از حکما و ریاضیدانان و شاعران بزرگ اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است

سال ولادت حکیم عمر خیام دقیقاً مشخص نیست. او در شهر نیشابور به دنیا آمد. به این علت به او خیام می‌گفتند که پدرش به شغل خیمه دوزی مشغول بوده است.

او از بزرگترین دانشمندان عصر خود به حساب می‌آمد و دارای هوشی فوق‌العاده بوده و حافظه‌ای نیرومند و قوی داشت.


ادامه نوشته

زندگینامه: عطار نیشابوری (۵۴۰ -۶۱۸ ه.ق.)

دکتر شفیعی کدکنی می‌گوید اطلاع دقیقی از زندگی عطار در دست نیست (مقدمه منطق الطیر) و زندگی او پر از ابهام و رمز و ایهام است

به نحوی که نه تولدش را می‌دانیم چه زمانی است و نه مرگش، اما وی در مقدمه مختارنامه و به نقل از کتاب شرح حال عطار استاد فروزانفر تولدش را 540 هجری قمری نوشته و آورده است که زادگاه عطار در کدکن نیشابور بوده است که هم اینک از جزء بخش تربت حیدریه به شمار می‌رود.


ادامه نوشته

ره میخانه و مسجد کدام است

ره میخانه و مسجد کدام است   که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است   نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است   بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است   نمی‌دانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز   حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود می‌شناسد   که سرور کیست سرگردان کدام است

خاصیت عشقت که برون از دو جهان است

خاصیت عشقت که برون از دو جهان است   آن است که هرچیز که گویند نه آن است
برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است   بیرون ز ضمیر دل و اندیشه‌ی جان است
بیننده‌ی انوار تو بس دوخته چشم است   گوینده‌ی اسرار تو بس گنگ زبان است
از وصف تو هر شرح که دادند محال است   وز عشق تو هر سود که کردند زیان است
در پرده‌ی پندار چو بازی و خیال است   جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است
گر عقل نشان است ز خورشید جمالت   یک ذره ز خورشید، فلک مژده‌رسان است
یک ذره‌ی حیران شده را عقل چو داند   کز جمله‌ی خورشید فلک چند نشان است
چو عقل یقین است که در عشق عقیله است   بی شک به تو دانست تو را هر که بدان است
در راه تو هرکس به گمانی قدمی زد   وین شیوه کمانی نه به بازوی گمان است
چه سود که نقاش کشد صورت سیمرغ   چون در نفس باز پس انگشت گزان است
گرچه بود آن صورت سیمرغ ولیکن   چون جوهر سیمرغ به عینه نه همان است
فی‌الجمله چه زارم، چکنم، قصه چه گویم   کان اصل که جان است هم از خویش نهان است
عطار که پی برد بسی دانش و بینش   اندر پی آن است که بالای عیان است

چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است

چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است   دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است   شور لب لعلش همه شیرینی جان است
نقاش که بنگاشت رخ او به تعجب   از غایت حسن رخش انگشت گزان است
جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکی   وابروی تو در تیز زدن سخت کمان است
از غالیه دانت شکری نیست امیدم   کان خال سیه مشرف آن غالیه دان است
از بس دل پرتاب که زلف تو ربوده است   زلف تو چنین تافته پیوسته از آن است
قربان کندم چشم تو از تیر که پیوست   خون ریختن و تیر از آن کیش روان است
خورشید که رویش به جهان پشت سپاه است   بر پشتی روی تو دل افروز جهان است
تا روی دلفروز تو عطار بدیده است   حقا که چنان کش دل و جان خواست چنان است

جهانی جان چو پروانه از آن است

جهانی جان چو پروانه از آن است   که آن ترسا بچه شمع جهان است
به ترسایی درافتادم که پیوست   مرا زنار زلفش بر میان است
درآمد دوش آن ترسا بچه مست   مرا گفتا که دین من عیان است
درین دین گر بقا خواهی فنا شو   که گر سودی کنی آنجا زیان است
بدو گفتم نشانی ده ازین راه   مرا گفتا که این ره بی نشان است
ز پیدایی هویدا در هویداست   ز پنهانی نهان اندر نهان است
فنا اندر فنای است و عجب این   که اندر وی بقای جاودان است
چو پیدا و نهان دانستی این راه   یقین می‌دان که نه این و نه آن است
به دین ما درآ گر مرد کفری   که عاشق غیر این دین کفر دان است
یقین می‌دان که کفر عاشقی را   بنا بر کافری جاودان است
اگر داری سر این پای در نه   به ترک جان بگو چه جای جان است
وگرنه با سلامت رو که با تو   سخن گفتن ز دلق و طیلسان است
برو عطار و تن زن زانکه این شرح   نه کار توست کار رهبران است

تا عشق تودر میان جان است

تا عشق تودر میان جان است   جان بر همه چیز کامران است
یارب چه کسی که در دو عالم   کس قیمت عشق تو ندانست
عشقت به همه جهان دریغ است   زان است که از جهان نهان است
اندوه تو کوه بی‌قرار است   سودای تو بحر بی کران است
شادی دل کسی که دایم   با درد غم تو شادمان است
با تو نفسی نشسته بودم   دیری است کم آرزوی آن است
گر دست دهد دمی وصالت   پیش از اجل آرزوی آن است
جانا چو تو از جهان فزونی   خود جان ز چه بسته‌ی جهان است
بی صبر و قرار جان عطار   بر بوی وصال جاودان است

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است   در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است
در عشق درد خود را هرگز کران نبینی   زیرا که عشق جانان دریای بی‌کران است
تا چند جویی آخر از جان نشان جانان   در باز جان و دل را کین راه بی نشان است
تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی   گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است
هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد   لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است
اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز   یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است
رند شراب خواره، چون مست مست گردد   گوید که هر دو عالم در حکم من روان است
لیکن چو باهش آید در خود کند نگاهی   حالی خجل بماند داند که نه چنان است
عطار مست عشقی از عشق چند لافی   گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است

غم بسی دارم چه جای صد غم است

غم بسی دارم چه جای صد غم است   زانکه هر موییم در صد ماتم است
غم نباشد کانچه پیشان است و پس   کم ز کم نبود نصیبم زان کم است
عالمی است اشراق نور آفتاب   کور را زانچه اگر صد عالم است
عالمی در دست بر جانم ولی   چون ازوست این درد جانم خرم است
درد زخم او کشیدن خوش بود   گر پس از صد زخم او یک مرهم است
گر بسی عمرم بود تا جان بود   آن من گر هست عمری یک دم است
گر کسی را آن دم اینجا دست داد   او خلیفه‌زاده‌ای از آدم است
ور کسی زان دم ندارد آگهی   مرده دل زاد است اگر از مریم است
بی خیال و صورت وهم و قیاس   چیست آن دم، شیر و روغن درهم است
نی که دایم روغن است و شیر نه   زانکه گر شیر است بس نامحرم است
گر فرید این جایگه با خویش نیست   آن دمش در پرده‌ی جان همدم است

درج لعلت دلگشای مردم است

درج لعلت دلگشای مردم است   عکس ماهت رهنمای انجم است
مردم چشم تو با من کژ چو باخت   راستی نه مردمی نه مردم است
روی تو در زلف همچون عقربت   تا بدیدم چون قمر در کژدم است
برنیارد خورد کس از روی تو   زانکه زلفت همچو عقرب کژدم است
روی چون ماهت بهشتی دیگر است   لیک زلف تو درخت گندم است
ایدل آنکس را که می‌جویی به جان   از تو دور و با تو هم در طارم است
پر ز خورشید است آفاق جهان   لیک او بر آسمان چارم است
جمله‌ی جان‌ها مثال قطره‌هاست   عالم عشقش مثال قلزم است
قطره را در بحر ریزی بحر از آن   نه نشان نعل و نه نقش سم است
هیچ کس اندر دو عالم جان ندید   زانکه جاویدان درو جان‌ها گم است
گم شود در ذره‌ای اندوه عشق   گر ز مشرق تا به مغرب جم جم است
همچو مستان غلغلی دربسته‌ای   مست گشتی می هنوز اندر خم است
گم شو از خود دست از مستی بدار   زانکه ره باریکتر زابریشم است
این ره آنجا مر کسی را می‌دهند   کز تواضع خارپشتش قاقم است
هیزم عطار عود است از سخن   وز عمل در بند چوبی هیزم است

مجموعه رباعیات خیام بخش پنجم

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد

وزدست اجل بسی جگرها خون شد

****

کس نامد از آن جهان که پرسم ازوی

کاحوال مسافرن عالم چون شد

****

افسوس که نامه جوانی طی شد

و آن تازه بهار زندگانی دی شد

****

آن مرغ طرب مه نام او بود شباب

افسوس ندانم که کی آمدکی شد

****

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زماونی نشان خواهد بود

****

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

****

این عقل که در ره سعادت پوید

روزی صد بار خود ترامیگوید

****

در یاب تو این یکدم وقتت که نئی

آن تره که بد رو ندو دیگر روید

****

این قافله عمر عجب می گذرد

در یاب دمی که با طرب می گذرد

****

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

****

بر پشت من از زمانه تو میاید

وز من همه کارنانکو میاید

****

جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو

گفتا چکنم خانه فرو میاید

****

بر چرخ فلک هیچ کسی چیز نشد

وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

****

مغرور بدانی که نخوردست ترا

تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

****

بر چشم تو عالم ارچه می آرانید

مگرای بدان که عقلان بگزانید

****

بر من قلم قضا چو بی من رانند

پس نیک و بدش زمن چرا میدانند

****

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند

****

تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

****

گر چشمه زمزمی و گر آب حیات

آخر بدل خاک فرو خواهی شد

****

تا راه قلندری نپویی نشود

رخساره بخون دل نشویی نشود

****

سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان

آزاد به ترک خود نگویی نشود

****

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

بهتر زمی ناب کسی هیچ ندید

****

من در عجبم زمیفغروشان کایشان

به زآنکه فروشند چه خواهند خرید










تا در تو خیال خاص و عام است

تا در تو خیال خاص و عام است   از عشق نفس زدن حرام است
تا هیچ و همه یکی نگردد   دعوی یگانگیت عام است
تا پاک نگردی از وجودت   هر پختگیی که هست خام است
چون اصل همه به قطع هیچ است   این از همه، هیچ ناتمام است
تو اصل طلب ز فرع بگذر   کین یک گذرنده و آن مدام است
چون او همه را ندید می‌گفت   اکنون جز ازین همه کدام است
هر مرد که مرد هیچ آمد   او را همه چیز یک مقام است
تا تو به وجود مانده‌ای باز   در گردن تو هزار دام است
کانجا که وجود دم به دم نیست   اصلت عدم علی‌الدوام است
شرمت نامد از آن وجودی   کان را به نفس نفس قیام است
بگذر ز وجود و با عدم ساز   زیرا که عدم، عدم به نام است
می‌دان به یقین که با عدم خاست   هرجا که وجود را نظام است
آری چو عدم وجود بخش است   موجوداتش به جان غلام است
چون فقر عدم برای خاص است   کفر است کزو نصیب عام است
گر تو سر هیچ هیچ داری   در هر گامت هزار کام است
وامانده به ذره‌ای تو کم باز   هرگز نه تو را جم و نه جام است
عطار ز هیچ هیچ دل یافت   آن دل که برون دال و لام است

سر عشقت مشکلی بس مشکل است

سر عشقت مشکلی بس مشکل است   حیرت جان است و سودای دل است
عقل تا بوی می عشق تو یافت   دایما دیوانه‌ای لایعقل است
در امید رویت انددر کوی تو   پای عاشق تا به زانو در گل است
منزل اندر هر دو عالم کی کند   هر که را در کوی عشقت منزل است
هست عاشق لیک هم بر خویشتن   هر که از عشق تو یک دم غافل است
گفته‌ای حاصل چه داری از غمم   می به نتوان گفت آنچم حاصل است
تا دلم در دام عشقت اوفتاد   در میان خون چو مرغی بسمل است
معطلی مطلق تویی در ملک عشق   هر دو عالم دست‌های سایل است
تا گشادی بر دل عطار دست   بر دل عطار بندی مشکل است

حسن تو رونق جهان بشکست

حسن تو رونق جهان بشکست   عشق روی تو پشت جان بشکست
هر سپاهی که عقل می‌آراست   غمزه‌ی تو به یک زمان بشکست
ناوک‌انداز آسمان چو بدید   طاق ابروی تو کمان بشکست
عکس ماهت به آفتاب رسید   منصب آفتاب از آن بشکست
پسته را پهن بازمانده دهان   دانی از چیست زان دهان بشکست
همچو شمعی شکر چرا بگداخت   که دلش زان شکرستان بشکست
حیله‌ی جادوان بابل را   آن دو جادوی دلستان بشکست
چون به وصلت توان رسید که هجر   دل عطار ناتوان بشکست

چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است

چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است   خوشی چشمش از آنست کین همه دستان خوش است
نرگس دستان گرش دست دل از حیله برد   هرچه کند چشم او ور ببرد جان خوش است
زلف پریشانش را حلقه به گوشم از آنک   بر رخ چون ماه او زلف پریشان خوش است
خنده‌ی شیرین او گریه‌ی من تلخ کرد   گریه‌ی خونین من زان لب خندان خوش است
پسته‌ی شیرین او شور دل عاشقانش   شور دل عاشقانش زین شکرستان خوش است
چون سخنش را گذر بر لب شیرین اوست   آن سخن تلخ او همچو شکر زان خوش است
عقل لبش را مرید از بن دندان شده است   نیست درین هیچ شک کان لب و دندان خوش است
سبزه‌ی خطش دمید بر لب آب حیات   با خط سرسبز او چشمه‌ی حیوان خوش است
بحر صفت شد به نطق خاطر عطار ازو   در صفت حسن او بحر درافشان خوش است

در سرم از عشقت این سودا خوش است

در سرم از عشقت این سودا خوش است   در دلم از شوقت این غوغا خوش است
من درون پرده جان می‌پرورم   گر برون جان می کند اعدا خوش است
چون جمالت برنتابد هیچ چشم   جمله‌ی آفاق نابینا خوش است
همچو چرخ از شوق تو در هر دو کون   هر که در خون می‌نگردد ناخوش است
بندگی را پیش یک بند قبات   صد کمر بر بسته بر جوزا خوش است
جان فشان از خنده‌ی جان‌پرورت   زاهد خلوت نشین رسوا خوش است
گر زبانم گنگ شد در وصف تو   اشک خون آلود من گویا خوش است
چون تو خونین می‌کنی دل در برم   گرچه دل می‌سوزدم اما خوش است
این جهان فانی است گر آن هم بود   تو بسی، مه این مه آن یکتا خوش است
گر نباشد هر دو عالم گو مباش   تو تمامی با توام تنها خوش است
ماه‌رویا سیرم اینجا از وجود   بی وجودم گر بری آنجا خوش است
پرده از رخ برفکن تا گم شوم   کان تماشا بی وجود ما خوش است
الحق آنجا کفتاب روی توست   صد هزاران بی سر و بی پا خوش است
صد جهان بر جان و بر دل تا ابد   واله‌ی آن طلعت زیبا خوش است
پرتو خورشید چون صحرا شود   ذره‌ی سرگشته ناپروا خوش است
چون تو پیدا آمدی چون آفتاب   گر شدم چون سایه ناپیدا خوش است
از درون چاه جسمم دل گرفت   قصد صحرا می‌کنم صحرا خوش است
دی اگر چون قطره‌ای بودم ضعیف   این زمان دریا شدم دریا خوش است
وای عجب تا غرق این دریا شدم   بانگ می‌دارم که استسقا خوش است
غرق دریا تشنه می‌میرم مدام   این چه سودایی است این سودا خوش است
ز اشتیاقت روز و شب عطار را   دیده پر خون و دلی شیدا خوش است

دوش ناگه آمد و در جان نشست

دوش ناگه آمد و در جان نشست   خانه ویران کرد و در پیشان نشست
عالمی بر منظر معمور بود   او چرا در خانه‌ی ویران نشست
گنج در جای خراب اولیتر است   گنج بود او در خرابی زان نشست
هیچ یوسف دیده‌ای کز تخت و تاج   چون دلش بگرفت در زندان نشست
گرچه پیدا برد دل از دست من   آمد و بر جان من پنهان نشست
چون مرا تنها بدید آن ماه روی   گفت تنها بیش ازین نتوان نشست
جان بده وانگه نشست ما طلب   که توان با جان بر جانان نشست
از سر جان چون تو برخیزی تمام   من کنم آن ساعتت در جان نشست
چون ز جانان این سخن بشنید جان   خویش را درباخت و سرگردان نشست
خویشتن را خویشتن آن وقت دید   کو چو گویی در خم چوگان نشست
دایما در نیستی سرگشته بود   زان چنین عطار زان حیران نشست

روی تو شمع آفتاب بس است

روی تو شمع آفتاب بس است   موی تو عطر مشک ناب بس است
زحمت آفتاب چند کشم؟   قبله‌ی رویت آفتاب بس است
روی چون روز در نقاب مپوش   زلف شبرنگ تو نقاب بس است
به خطا گر کشیدمت سر زلف   چین ابروی تو جواب بس است
گر همه عمر این خطا کردم   در همه عمرم این صواب بس است
تاب در زلف دلستان چه دهی   دل من بی تو جای تاب بس است
چه قرارم بری که خواب از من   برد آن چشم نیم خواب بس است
چه زنی در من آتشی که مرا   در گذشته ز فرق آب بس است
گر ز ماهی طلب کنی سی روز   از توام سی در خوشاب بس است
تا ابد بیهشان روی تو را   عرق روی تو گلاب بس است
مجلس انس تشنگان تو را   لب میگون تو شراب بس است
ناله های من اندر آن مجلس   همچو زیر و بم رباب بس است
گر نمکدان تو شکر ریز است   دل پر شور من کباب بس است
دل عطار تا که جان دارد   کنج عشق تو را خراب بس است