عشق تو قلاوز جهان است
رهی کان ره نهان اندر نهان است
زندگینامه: عمر خیام

امام غیاثالدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری از حکما و ریاضیدانان و شاعران بزرگ اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم است
سال ولادت حکیم عمر خیام دقیقاً مشخص نیست. او در شهر نیشابور به دنیا آمد. به این علت به او خیام میگفتند که پدرش به شغل خیمه دوزی مشغول بوده است.
او از بزرگترین دانشمندان عصر خود به حساب میآمد و دارای هوشی فوقالعاده بوده و حافظهای نیرومند و قوی داشت.
زندگینامه: عطار نیشابوری (۵۴۰ -۶۱۸ ه.ق.)
به نحوی که نه تولدش را میدانیم چه زمانی است و نه مرگش، اما وی در مقدمه مختارنامه و به نقل از کتاب شرح حال عطار استاد فروزانفر تولدش را 540 هجری قمری نوشته و آورده است که زادگاه عطار در کدکن نیشابور بوده است که هم اینک از جزء بخش تربت حیدریه به شمار میرود.
ره میخانه و مسجد کدام است
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
جهانی جان چو پروانه از آن است
تا عشق تودر میان جان است
تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است
غم بسی دارم چه جای صد غم است
درج لعلت دلگشای مردم است
مجموعه رباعیات خیام بخش پنجم
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وزدست اجل بسی جگرها خون شد
****
کس نامد از آن جهان که پرسم ازوی
کاحوال مسافرن عالم چون شد
****
افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
****
آن مرغ طرب مه نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمدکی شد
****
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زماونی نشان خواهد بود
****
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
****
این عقل که در ره سعادت پوید
روزی صد بار خود ترامیگوید
****
در یاب تو این یکدم وقتت که نئی
آن تره که بد رو ندو دیگر روید
****
این قافله عمر عجب می گذرد
در یاب دمی که با طرب می گذرد
****
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
****
بر پشت من از زمانه تو میاید
وز من همه کارنانکو میاید
****
جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو
گفتا چکنم خانه فرو میاید
****
بر چرخ فلک هیچ کسی چیز نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
****
مغرور بدانی که نخوردست ترا
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
****
بر چشم تو عالم ارچه می آرانید
مگرای بدان که عقلان بگزانید
****
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش زمن چرا میدانند
****
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
****
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
****
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
آخر بدل خاک فرو خواهی شد
****
تا راه قلندری نپویی نشود
رخساره بخون دل نشویی نشود
****
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگویی نشود
****
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر زمی ناب کسی هیچ ندید
****
من در عجبم زمیفغروشان کایشان
به زآنکه فروشند چه خواهند خرید