عکس روی تو بر نگین افتاد
کشتی عمر ما کنار افتاد
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح
رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
بر باد داده دل را آوازهی فراقت
گر نبودی در جهان امکان گفت
هر دل که ز عشق بی نشان رفت
دوش جان دزديده از دل راه جانان برگرفت
دل خبر يافت و به تک خاست و دل از جان برگرفت
دوش جان دزديده از دل راه جانان برگرفت
غصهها کردش ز پشت دست دندان برگرفت
جان چو شد نزديک جانان ديد دل را نزد او
برقع صورت ز پيش روي جانان برگرفت
ناگهي بادي برآمد مشکبار از پيش و پس
عقل حيلتگر به کلي دست ازيشان برگرفت
جان ز خود فاني شد و دل در عدم معدوم گشت
گاه پيدايش نهاد و گاه پنهان برگرفت
بي نشان شد جان کدامين جان که گنجي داشت او
ترک جان گفت و سر اين نفس حيوان برگرفت
فرخ آن اقبال باري کاندرين درياي ژرف
بي غم و رنجي دل عطار آسان برگرفت
شکر يزدان را که گنج دين درين کنج خراب
آتش سودای عالم جان در گرفت بی غم و رنجی دل عطار آسان بر گرفت
جان که فروشد به عشق زنده جاوید گشت دل چو ندانست حال ماتم جان در گرفت
از پس چندین هزار پرده که در پیش توست روی تو یک شعله زد کون و مکان در گرفت
چون تو بر انداختی برقع عزت ز روی جان متحیر بماند عقل فغان در گرفت
بر سر کوی تو عشق آتش غم بر فروخت شمع دل عاشقانت جمله از آن در گرفت
جرعه اندوه تو تا دل من نوش کرد ز آتش آه دلم کام و زبان در گرفت
تا که زرنگ رخ ات یافت دل من نشان روی من از خون دل رنگ و نشان در گرفت
جان و دل عاشقان خرقه شد اندر میان ز آنکه سماع غمت بر همگان در گرفت
راست که عطار داد حسن جمال تو شرح
سینه بر آورد جوش دل خفقان در گرفت
پیشگاه عشق را پیشان که یافت
دل کمال از لعل میگون تو یافت
بس که دل تشنه سوخت وز لبت آبی نیافت
چون کلاه گل تر آن کله زرین یافت
چون کلاه گل تر آن کله زرین یافت
زلف پرچین چمن مشک ختن از چین یافت
چون هوای دل من گرم شد اندر غم عمر
دل گرمم زدم سرد سحر تسکین یافت
چون دم سرد سحر مشک ختن کرد نثار
جمله زلف چمن سلسله مشکین یافت
زلف هر شاخ که برروی چمن باد کشد
مشک چین است که از باد سحرگه چین یافت
چون نسیم سحری همدم روح است از آن
خار بازار چن حجله حوالعین یافت
چون سحر قند عروسان چمن بلبل مست؟
که عروسان سبک روح گران کابین یافت
شاه دین را همه شب بلبل از آن کرد دعا
که از چناران برافراخته دست آمین یافت
بابا خاطر عطار به بستان سخن
تازگی از سخن مدحت شمس الدین یافت
خاک کویت هر دو عالم در نیافت
گل خندان چو برفکند نقاب
تا دل ز کمال تو نشان یافت
تا دل من راه جانان بازیافت
ای دلم مست چشمهی نوشت
در عشق تو عقل سرنگون گشت
درد دل من از حد و اندازه درگذشت
تاب روی تو آفتاب نداشت
هر دیده که بر تو یک نظر داشت
زهی زیبا جمالی این چه روی است
آیینهی تو سیاه رویی است
آیینهی تو سیاه رویی است
عشق جز بخشش خدایی نیست
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
کیست که از عشق تو پردهی او پاره نیست
هر دلی کز عشق تو آگاه نیست
سرو چون قد خرامان تو نیست
آفتاب رخ تو پنهان نیست
طمع وصل تو مجالم نیست
در ره عشاق نام و ننگ نیست
عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست
عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست
لاف خود کم زن که اندر قلب لشکرهای عشق رایت ناموس و طول و عرض و دارو گیر نیست
عشق را با هر که آمد نامد الاعشق را شاه و شنگولی و هندو گدا و میر نیست
گر قدم در عشق می یاری زد اندر کوی دوست پس تو را اندر ارادت مهلت و تاخیر نیست
عاشقان خود طفل راهند کس نیامد در بلوغ زان که در پستان عشق اندر نشان شیر نیست
این سخن منک نماید هر خسی تر دامنی عاشقان را نقتدا و قبله و تکبیر نیست
ای فریداین لطف ایزد دستگیر توست لیک
هر کسی از جهل خود گویند وی را پیر نیست
هر که درین درد گرفتار نیست
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست
دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست
دل خون شد از توام خبر نیست
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست
ای دل ز جان در آی که جانان پدید نیست
از تو کارم همچو زر بایست نیست
سخن عشق جز اشارت نیست
دل شناسد که چیست جوهر عشق عقل را زهره بصارت نیست
عشق را بو حنیفه درس نگفت شافعی را در او روایت نیست
در عبارت همی گنجد عشق عشق از عالم عبارت نیست
بوالعجب سوره ای است سوره عشق چار مصحف در او دو آیت نیست
هر که را دل ز عشق گشت خراب بعد از آن هرگزش عمارت نیست
عشق بستان و خویشتن بفروش که نکوتر از این تجارت نیست
گر شود فوت لحظه ای بی عشق هرگز آن لحظه را کفارت نیست
دل خود را ز گور نفس بر آر که دلت را جز این زیارت نیست
تن خود را خودن دیده بشوی که تنت را جز این زیارت نیست
پر شد از دوست هر دو کون ولیک سوی او زهره اشارت نیست
دل شوریدگان چو غارت کرد بانگ بر زد که جای غارت نیست
تن در این کار در ده ای عطار زآن که این کار با حقارت نیست
طریق عشق جانا بی بلا نیست
ای دلشده دلربای من کیست
در عشق قرار بیقراری است
گر جمله تویی همه جهان چیست
شمع رویت را دلم پروانهای است
ای به وصفت گمشده هرجان که هست