سخن عشق جز اشارت نیست    عشق در بند استعارت نیست
دل شناسد که چیست جوهر عشق    عقل را زهره بصارت نیست
عشق را بو حنیفه درس نگفت    شافعی را در او روایت نیست
در عبارت همی گنجد عشق    عشق از عالم عبارت نیست
بوالعجب سوره ای است سوره عشق    چار مصحف در او دو آیت نیست
هر که را دل ز عشق گشت خراب    بعد از آن هرگزش عمارت نیست
عشق بستان و خویشتن بفروش    که نکوتر از این تجارت نیست
گر شود فوت لحظه ای بی عشق    هرگز آن لحظه را کفارت نیست
دل خود را ز گور نفس بر آر    که دلت را جز این زیارت نیست   
تن خود را خودن دیده بشوی    که تنت را جز این زیارت نیست
پر شد از دوست هر دو کون ولیک    سوی او زهره اشارت نیست
دل شوریدگان چو غارت کرد     بانگ بر زد که جای غارت نیست
تن در این کار در ده ای عطار    زآن که این کار با حقارت نیست