عاشقان را با خود و با هیچ کس تدبیر نیست    عین و شین و قاف را اندر کتب تفسیر نیست 

لاف خود کم زن که اندر قلب لشکرهای عشق    رایت ناموس و طول و عرض و دارو گیر نیست

عشق را با هر که آمد نامد الاعشق را    شاه و شنگولی و هندو گدا و میر نیست

گر قدم در عشق می یاری زد اندر کوی دوست    پس تو را اندر ارادت مهلت و تاخیر نیست

عاشقان خود طفل راهند کس نیامد در بلوغ    زان که در پستان عشق اندر نشان شیر نیست

این سخن منک نماید هر خسی تر دامنی    عاشقان را نقتدا و قبله و تکبیر نیست

ای فریداین لطف ایزد دستگیر توست لیک

هر کسی از جهل خود گویند وی را پیر نیست