غزلیات عطار نیشابوری 16
بر لب آمد و ز تف دل هم زبان هم لب بسوخت
دوش در وقت سحر آهی بر آوردم ز دل
در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت
جان پر خونم که مشت خاک دامنگیر اوست
گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت
پرده پندار که آن چون سد اسکندر قوی است
آه خون آلود من هر شب به یک یارب بسوخت
روز دیگر پرده دیگر برون آمد ززیر
پرده دیگر به یارب های دیگر شب بسوخت
هر که او خام است گو در مذهب ما نه قدم
ز آن که دعوی خام شد هر که او در این مذهب بسوخت
چون دل عطار باز عشق در مخلب گرفت
از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت
عشق آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود
آتشش سوزنده بد هم عود و هم مجمر بسوخت
ز آتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد
هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت
خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم
پیشدستی کرد عشقش جان من در بر بسوخت
نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری
که آتش غیرت در آمد خشک و تر یکسر بسوخت
دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد
برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت
گفتم اکنون ذره ای دیگر بمانم گفت باش
ذره ای دیگر چه باشد؟ ذره ای دیگر بسوخت
چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست
کفر و ایمانش نماند و مومن و کافر بسوخت