غزلیات عطار نیشابوری 29
راه عشق او که اکسیر بلاست محو در محو و فنا اندر فناست
فانی مطلق شود از خویشتن هر دلی که او طالب این کیمیاست
گر بقا خواهی فنا شو ، که از فنا کمترین چیزی که می زای بقاست
گم شود در نقطه فانی فنا هر چه اندر دو جهان کردند راست
در چنین دریا که عالم ذره ای ست ذره ای هست آمدن زهره که راست؟
گر از این دریا بگیری قطره ای زیر او پوشیده صد دریا بلاست
بر نیاری جان و ایمان گم کنی گر در این دریا برت یک ذره درخواست
گرد این دریا مگرد و لب بدوز که این نه کار ما و نه کار شماست
آن خود از پیش برگیر و مباش تا از ایشان بانگ آید که آن ماست
گر گدایی را رسد بویی از این تا ابد بر هر که باشد پادشاست
دم نیارد زد از این سد شگرف هر که را یک دم سر این ماجراست
زهد و علم و زیرکی بسیار هست آن نم خواهند که این معنی جداست
این چه من گفتم زبور پارسی است فهم آن نه کار مرد پارساست
سلطنت باید که گردد آشکار تا بدانی تو که این معنی کجاست
در دل عشاق از تعظیم او کبریای خلق از کبر و ریاست
محو گردیده فرید این جایگاه
این نه کسب اوست بل عین خطاست